داستان سکس با مرجان 2

مرجان 2

برعکس هر روز که برام خیلی زود می گذشت اونروز انگار تمومی نداشت،هرچی می رفتم و می یومدم به ساعت 11 شب نمی رسیدم،برام مثل یک سال گذشت،خودم هم نمی دونستم چرا دوست دارم اون دخترو ببینم و باهاش حرف بزنم.هر طوری بود ساعت 10 شب شد.گفتم یکمی زودتر برم بهتر شاید دیر و زود بشه.رفتم تو جیگری و یه چیزی خوردم شام و که خوردم ساعت دیگه نزدیک ده و نیم شده بود .از جیگری اومدم بیرون و رفتم سمت همون سوپر مارکت دیشبی تا یه پاکت سیگار بگیرم.نخ اول رو چاقیدم .هوا سرد بود و سیگار می چسبید.یکمی دلهره داشتم آخه می خواستم بهش پیشنهاد دوستی بدم.با حرفهایی که دیشب زده بود احتمال 90 درصد قبول نمی کرد ولی خوب من دل زده بودم به دریا.سنگ مفت ،گنجشک هم مفت.رفتم سوار ماشینم شدم،سیگار رو یکی بعد از دیگری دود می کردم.ولی کسی که منتظرش بودم انگار قصد اومدن نداشت،انگار فقط دیشب اومده بود یه کرم بندازه تو جون منو بره،ساعت و نگاه کردم از یازده و نیم هم گذشته بود،هیچ خبری از دختر نبود،نمی دونم چرانمی خواستم برم.دیگه ناامید شده بودم به خودم گفتم تابلو بود از این شانسها نداری.ساعت و یکبار دیگه نگاه کردم،از 12هم گذشته بود،ماشینو روشن کردم که دست از پا دراز تر برم،یه دفعه ،نه باورم نمی شد،آره خودش بود ،کنار خیابون وایساده بود و منتظر تاکسی بود.سریع دور زدم و جلو پاش زدم رو ترمز.گفتم خانوم پاکدشت می تشریف می برین،با تعجب سرشو اورد پایین و از بین شیشه شاگرد که یکمی پایین بود،نگام کرد،با یکمی مکث شناختم.گفت شما همون آقای دیشبی هستین نه؟گفتم آره.گفت چه تصادفی.گفتم نه تصادف نیست الان یک ساعت و نیمه که منتظر شما هستم،با تعجب زیاد که همراه با تردید بود پرسید منتظر من ؟!!!چرا؟!!!!گفتم راستش دیشب حرفا تون بدجوری سوزوندم.البته دلیلش این نیست دلم می خواست بیشتر با هم صحبت کنیم،خواهش می کنم سوار شین اینطوری خوب نیست.تو راه که می رسونمتون براتون توضیح میدم،با همون تردید درب عقب و باز کرد و نشست تو ماشین.یکمی گذشت ،پرسید خوب منتظرم حرفهاتون رو بشنوم. اصولا من آدم رکی هستم گفتم :راستش از دستم ناراحت نشین و بگین چه آدمی بود جنبه نداشت،اصلا بحث این حرفها نیست،می خواستم بهتون پیشنهاد دوستی بدم،تو آینه دیدم چشماش گرد شد،تا اومد یه چیزی بگه گفتم راستش من نه عاشقتونم نه الان براتون می میرم از اون آدمهایی نیستم که بخوام کارمو با دروغ پیش ببرم ولی دوست دارم بیشتر با هم آشنا بشیم.راستش من از شما خوشم اومده.خیلی سریع پیشنهادمو مطرح کرده بودم بیچاره مونده بود چی بگه،بعد از یه سکوت طولانی گفت:ماشاءاله دست هرچی پر رو تو از پشت بستی.گفتم لطفت دارین.گفت می تونم اسمتون رو بپرسم ،گفتم علیرضا.گفت:ببین آقا علیرضا راستش من تو شرایطی نیستم که بتونم با کسی رابطه داشته باشم،من اداره یه خانواده رو دوشمه،همیشه ترسیدم نکنه یه ارتباط منو از مسئولیتی که دارم دور کنه،حرفشو قطع کردم و گفتم:قرار نیست همه ی وقتتون مال من باشه،من نمی خوام مانع باشم می خوام براتون یه دوست باشم که بتونید روش حساب کنید.خواهش می کنم الان جواب ندین .فکر هاتون رو بکنید بعدا جواب بدین،تا اون موقع فرصت نمی شد اسمشو بپرسم.گفتم ببخشید می تونم اسمتون رو بپرسم ؟گفت آره می تونی بپرسی.با خنده گفتم خوب پرسیم دیگه؟با صدای ناز ودلنشینش گفت:مرجان. گفتم اسمتون هم مثل خودتون زیباست معمولا تو این وضعیت باید به خانمها همین رو گفت.البته خدایی مرجان هم خودش زیبا بود هم اسمش واسه همین مجبور نبودم خالی ببندم.با یکمی خجالت که بخاطر حیاش بود خلی آروم گفت ممنونم.دیگه رسیده بودیم.شمارمو نوشتمو دادم دستش.گفتم مرجان خانم با اینکه برام سخته ولی اگه نظرت منفی بود زنگ نزن.با سر تایید کرد و پیاده شد.ساعت نزدیک 2 شب بود که رسیدم خونه.حس خوبی داشتم که بخاطر یه موفقیت نسبی بود.خیلی خسته بودم نفهمیدم چطوری خوابم برد.صبح طبق معمول با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم وبعد از خوردن صبحانه مثل همیشه بدون هیچ بدرقه کننده ای از خونه امدم بیرون تا برم دنبال یه لقمه نون.تا چهار پنج روزی خبری نبود .دو روز اول گفتم این دوروز واسه ناز کردنه روز سوم زنگ می زنه،روز سوم هم زنگ نزد ،وقتی روز چهارم هم گذشت گفتم شاید جوابش نه بوده.واسه همین زنگ نزده.بعضی وقتها آدم عاشق کسی نیست ولی از طرز تفکر طرف خوشش می یاد و دوست داره باهاش دوست باشه .من هم همون حالت رو داشتم فقط دوست داشتم با مرجان دوست بشم .فقط دوستی.دوست داشتم اسم دوست دختر رو روی مرجان بزارم نه عشق چون عشقی وجود نداشت. روز پنجم موبایلم زنگ خورد شماره غریبه بود. بفرمایید سلام آقا علیرضا خودم هستم (شناختم مرجان بود آخه مدتی پروژه نداشتم تنها دختری که شماره داده بودم مرجان بود)مرجان خان خودتونید آره خوب شناختی خوب دیگه.حالتون چطوره تموم شد مرجان دوست دخترم شده بود بهش قول دادم که براش مانع نباشم ،قول داده بودم تا یه دوستی ساده داشته باشیم آره مرجان دوستم شده بود گرگ وجود من که زیر چهره آدم نما من مخفی شده بود حالا دیگه می تونست هر بلا یی رو که می خواد سره اون دختره معصوم بیاره.کثافتی که یه عمردرون من مخفی شده بود فرصت پیدا کرده بود که هر غلطی می خواد با اون دختر معصوم بکنه.حدودا یه چهار پنج ماهی گذشته بود،برای خام کردن اون ختر ساده زمان خیلی زیادی بود تونسته بودم حسابی اعتمادشو جلب کنم .حالا دیگه مثل موم تو دستم بود ،با هر سازی که می زدم می رقصید،وقت اون رسیده بود که اون دختر معصوم رو بی عصمت کنم . روز جمعه بود مرجان تعطیل بود من هم حال مسافر کشی رو نداشتم .تلفن رو برداشتم ، شمارشو گرفتم خود مرجان گوشی رو برداشت. سلام چطوری؟ مرجان:خوبم تو چطوری علی جون(دختره ساده)خوبی فدات شم ،دلم برات تنگ شده بود من که دیشب باهات حرف زدم خوب دیگه دلم تنگ شده بود ................... خلاصه این شد که مرجان رو دعوت کردم واسه نهار بیاد خونم.اون هم بدون هیچ مخالفتی قبول کرد. همه چیز و ردیف کردم.همه چیز سره جای خودش بود .دوربین و تو جای مناسبی مخفی کرده بودم،نهار هم که آماده بود منتظر بودم شکارم وارد شکارگاه بشه. ساعت 12 ظهر بود که صدای زنگ اومد

‏۱۱ نظر:

nima گفت...

manam hastam

ناشناس گفت...

تو یه کثافت عوضی هستی که دومی نداره من مثل اون مادر جنده هایی که حرف از خدا میزنزن ولی معلوم نیست خود ننه جندشون تو این سایتا چه گوهی میخورن نیستم من فقط از این ناراحت شدم که از اون سو استفاده کردی آخه حروم زاده خدا داده آدم جنده و این کاره ! چرا تونو قربانی خدت کردی ؟ کس ننت گاییدم

ناشناس گفت...

تو كونت من يه تير برق فرو ميكنم ببينمت كوني جنده من با مامانت هم همين كارو ميكنم

ناشناس گفت...

09122016884
سکس باپول

ناشناس گفت...

Man Ke Yek Kalame Nafahmidam!!

ناشناس گفت...

كيرم تا ريشش تو حلقت

ناشناس گفت...

خاك بر سر عقده ايت كنن بي ناموس عوضي مطمئن باش تقاصشوپس ميدي كثافت حيوون .حيووناي مثل تو تو جامعه زيادن

ناشناس گفت...

كثافت عوضي آشغال حيوون.احمق.حقتونه كه عاشقتون كنن و بذارنتون تو كف تا بميريد.

ناشناس گفت...

khak bar sare kuniye oghdeit konan,kesafate bi namus,age yeki haminkaro ba khaharet bokone khodeto mibakhshi?harum zadeye nane jende

ناشناس گفت...

گرچه نویسنده ی حروم زاده ی ما این داستان رو از روی تخیلات و البته با یکسری سیاست های پشت پرده که دوستان خود بهتر میدونن استفاده کردهولی به هر حال از این داستان ها و ماجرا ها تو این خراب شده زیاد اتفاق می افته.دلم میسوزد از آهی که می سوزد

ناشناس گفت...

azat motenaferam avazii. arezoo mikonam yeki azizetoo jolo chetat bokone ke joz ashk rikhtan kare digeii nadashte bashi azat badam miad haroom zadeeee, heif on esmi ke root gozashtan, ashghal,